هیچکس ما را ندید.هیچکس ما را نفهمید....چونان بذری تشنه ی رویش بر پوسته ی خشک دلشان روئیدیم.اما گیاهان بخیل هم ما را ندیدند.یا شاید دیدند و به روی خودشان نیاوردند.ریشه هایشان آب را ااز ما دریغ کردند و کم کم جایمان تنگ و تنگ تر شد . برگهای خاردارشان نور را از ما گرفتند تشنگی امانمان را برید...با اینهمه هرچند زخمی جوانه زدیم.گفتیم به محض اینکه گل دادیم بوی غنچه هامان آنها را مست خواهد کرد و ما را خواهند دید.ولی گلهایمان هم پر پر شدند و ما در انتظار اولین میوه هایمان هستیم و هنوز امیدواریم که طعم شیرین میوه هامان کاری بکنند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط amin & kianaz
|
پیرزن لاغر و نحیف ولی تو دلش شوق سبز کردن نهالهای تازش..فصل بهار بود.دخترک خاطرات آن بهار را مرور می کرد..فصل بهار بود و طغیان رودخونه پیرزن برای آبیاری و درست کردن کانال خیلی ضعیف شده بود.آخر همون هفته عروسی یکی از نوه هاش بود.دستش رو دراز کرد که آب برداره ولی انگار رودخونه ی بیرحم زورش بیشتر بود اونو گرفت و با خودش برد تا وسطای آبادی..دخترک خاطرات آن بهار را مرور می کرد.همه جای پیرزن کبود شده بود.بدنش متورم بود و هنوز گیسهای حنائی رنگش از زیر پتوئی که روش انداخته بودن معلوم بود.اون مرد به همین راحتی...دخترک خاطرات آن بهار را مرور می کرد.شاید مادربزرگ تاوان کارهای سنگین خودشو قبل از مرگش پرداخت کرد.ولی دخترک هیچوقت اون رو مادر بزرگ صدا نکرد..و......دخترک خاطرات آن بهار را مرور می کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط amin & kianaz
|
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه نامردم خیال پرست؟
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب ونچیده میفتند
به پای هرز علفهای باغ کال پرست!
................................................
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط amin & kianaz
|
دیگه نه بوته ای بود و نه درختی.دیگه هیچکس گرسنه نبود.دیگه هیچکسی بی سرپناه نبود.حتی جان کوچیکه هم یه شرکت جمع و جور را انداخته بود و دیگه با رابین هود همکاری نمی کرد. آخه حقم داشت دیگه کسی به ناحق تو زندون نبود که بخوان نجاتش بدن . همه جا امن بود..همه چی سر جاش..!!!!!دیگه حکومت هم عوض شده بود.جنگل شروود به نوعی دموکراسی مزمن مبتلا بود.دیگه پدر تاک هم صندوق اعانشو دور انداخته بود و به جاش یه حساب بانکی تپل وا کرده بود.پرنس جان هم مرده بود و داروغه بازنشسته دیگه نمیتونست از کسی مالیات سنگین بگیره...ماریان هم بعد از بیکار شدن رابین افسرده شد و افتادش گوشه ی آسایشگاه..دیگه رابین هیچ انگیزه ای واسه موندن نداشت..دیگه مشهور نبود.دیگه هیچ فقیری نبود که منتظرش باشه..تصمیم گرفت شروود رو ترک کنه..و بره به یه سرزمین دور جائی که میتونست دوباره خودشو نشون بده..شنیده بود اونجا پر از آدمای گرسنه س..به محض رسیدن به اونجا و دیدن صحنه هائی مثل : دخترک فال فروش...پسر آدامس فروش..زنی که دو تا بچه هاش گوشه ی چادرشو گرفته بودن و اونم داشت مردم و با اسپند دود کردن می تیغید..شوهرش با پاهای قطع شده اون ور چارراه داشت گدائی میکرد...جوون معتادی که به زور با دستمال کثیفش شیشه های تمیز ماشینای گرونقیمتی رو که تازه از کارواش بیرون اومده بودنو و داشتن با سرعت ۱۹۰ تا می روندنو لک می کرد...رابین هود فکر می کرد که باز مشهور می شه ولی هنوز ۶ ماه از اقامتش نگذشته بود که هم پولاشو زده بودن .. هم کراکی شده بود.. هم بی سرپناه..دیگه کنار خرابه ها می خوابید و اونائی که بی تفاوت از کنارش می گذشتن نمی دونستن که اون یه روزی یه جائی یه قهرمان بود..!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط amin & kianaz
|